غزل شمارهٔ ۹۵
وه که از دوختن، این چاک گریبان رفته است این شکافی است که تا دامن ایمان رفته است
به حوالی تن از شرم نیاید فرداجان آن کس که ز هجران تو آسان رفته است
لذتی یافته کام دلم از ناوک اوکز گلوی هوسم چاشنی جان رفته است
رفت آن آفت دین از برم ای هوش بیاتا ببینم که چه ها بر سر ایمان رفته است
همت آن بود که لب تشنه بمیرد عرفیور نه صد بار به سر چشمه ی حیوان رفته است