گنج

غزل شمارهٔ ۹

منم که یافته ام ذوق صحبت غم رابه صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را
ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزنمروت که ملامت بلاست ملزم را
به لذت ابد ار زنم او دلا مژدهکه داد بی اثری انفعال مرهم را
هوای باغ محبت به غایتی گرم استکه هیچ سبزه ندیده است روی شبنم را
قبول عشق عنانم گرفت عرفی بردبه خلوتی که تصور نبود محرم را