غزل شمارهٔ ۸۷
گو ز من دل جمع دار آن کس که با من دشمن استهر که خود را دوست می دارد به دشمن دشمن است
در حصار عافیت بی ذوق را آرام نیستآن که ذوق فتنه یابد به آهن دشمن است
گوش معزول است در خلوتگه ارباب رازدود شمع خلوت ایشان به روزن دشمن است
بس که دیدم جور دشمن، دشمنم با جور دوستآن که در آتش بود با نار ایمن دشمن است
دوستی با دشمنم بی بهره مهر انگیزی استدوستی دوست دارم ور نه دشمن دشمن است
بس که در کامم اثر کرده است ذوق اتفاقباورم باید که زاهد با برهمن دشمن است
بس که لذت می برم از دشمنی های غمتهم چو جانش دوست دارم هر که با من دشمن است
در پذیرم صد غم و نگشایم از ناموس لبدل به ماتم دوست اما لب به شیون دشمن است
درد عشق است ای طبیب و در دوا زحمت مکشهر که این خارش خلد در پا به سوزن دشمن است
در نگیرد صحبت عرفی به شیخ صومعهکو به زیرک دشمن و عرفی به کودن دشمن است