غزل شمارهٔ ۶۲
گر نوش وفا قحط شود، نیش کفاف استامروز که مرهم نبود ریش کفاف است
گر سلطنت دنیی و دین جمع نکردیمپیشانی شاه و دل درویش کفاف است
بی سلسله جنبان ستم چرخ بجستندپیرانه ستم گر نکند خویش کفاف است
آن را که در گنج سعادت بگشایندتشویش ستم های کم و بیش کفاف است
در منجله ی عشق سر انگشت فرو برگر شهد میسر نشود نیش کفاف است
عرفی به ره تجربه زین پس بنشینندمحنت زده را واقعه ی پیش کفاف است