غزل شمارهٔ ۵۷۲
سبک بران چو از این بیقرار میگذریکه گر عنان بکشی شرمسار میگذری
به یاد نوش همه شعلههای دوزخ عشقزبانهایست که از یک شرار میگذری
ز حال دل خبرم ده که داغتر شویاموگر نه کی تو ز کس شرمسار میگذری
مرو به تاب که داری، گذر به خاطر منخدا گواست که بیاختیار میگذری
چو راه عشق نبردی، به راه عقل باز بگردکه بر صحیفهٔ تقویم پار میگذری
به سادگی تو رحم آیدم در این بازارکه تنگدستی و امیدوار میگذری
علامتی به از این نیست آشناییکه خشمگین و سراسیمهوار میگذری
خبر ز همت خویشم کن آن زمان عرفیکه از پیالهٔ من در خمار میگذری