غزل شمارهٔ ۵۷۱
خوش آن گرمی ز شمع وصل مهرافروزتر باشیبر افروزی و داغ و در غمت جان سوزتر باشی
برت افسانهٔ ما با نیاز آمیز تر تا کیز چشم مست خود خواهم که نا آموزتر باشی
چراغ حسن خود را بر فروز از آتش عشقمچو خواهی آفتاب من که عالم سوزتر باشی
نگردد بوالهوس، ای تیر، آزرده دل از تومگر از ناوک مژگان او دلدوزتر باشی
چنین می خواهمت عرفی که هر چندان وفادشمنبلا انگیزتر می شد، جفا اندوزتر باشی