غزل شمارهٔ ۵۶۱
گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاریبگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری
دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شدکه باور داشت هرگز کان تزلزل می کند کاری
به صلح دل چه کوشی، صبر کن گر یار باز آیدغم فرصت مخور کاین جا تعلل می کند کاری
بهشتی پروران ای دل، متاع هستی یی بنمایکه با بی همتان عرض تحمل می کند کاری
دل بلبل به هر بادی هزاران راز می فهمدنپنداری که ناز و عشوهٔ گل می کند کاری
اگر با مهر افزایی، غرور افزاید ای سرکشتغافل کن که با عرفی تغافل می کند کاری