غزل شمارهٔ ۵۶۰
نه شکیب توبه از می، نه ادب ز ما به مستیکه به چین زلف ساقی بکنم دراز دستی
چو کشی ز ناز لشکر، تو بگو فدای من شوکه گران نمی فروشد، به تو کس متاع هستی
چه عقوبت است یا رب، من عافیت گزین رانه گمان زود مردن، نه امید تندرستی
همه نقد جنس ایمان، به تو بر فشاندم اکنونتو و ننگ آن بضاعت، من و عیش و تنگدستی
ره طاعت تو یا رب، که رود چنانکه شایدچو نیاید از برهمن، به سزا صنم پرستی
گلهٔ نیامدن ها، گل وعده هاست، ور نهبه همین خوش است عرفی، که تو نامه ای فرستی