گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۹

من صید غم عشوه نمایی که تو باشیبیمار به امید دوایی که تو باشی
لطفی به کسان گر نکند عیب بگیرندغارت زدهٔ مهر و وفایی که تو باشی
مردم همه جویند نشاط و طرب و عیشمن فتنه و آشوب بلایی که تو باشی
ای بخت ز شاهی به گدایی نرسیدیمدر سایهٔ میمون همایی که تو باشی
از بس که ملایک به تماشای تو جمعنداندیشه نگنجد به سرایی که تو باشی
خورشید به گرد سر هر ذره بگرددآن جا که خیال تو و جایی که تو باشی
عرفی چه کند گر به ضیافت بردش وصلبا نعمت دیدار گدایی که تو باشی