گنج

غزل شمارهٔ ۵۴

از آن ز شربت صلحم هوای پرهیز استکه آتش تب شوقم نه آن چنان تیز است
چو زلف باز کنی ناله خیزد از دل هاکه دام ما همه این طره ی دل آویز است
ز طره مشک به دامان کوهکن پاشداگر چه تکیه ی شیرین به دوش پرویز است
سمند سعی چه بیهوده رانی ای فرهادکه هم عنانی گردون نصیب شبدیز است
چگونه مانع نظاره ام شوی که مراز شوق روی تو سر تا قدم نگه خیز است
ستزه باخت به میدان امتحان عرفیعنان کشیده چه داری، محل مهمیز است