غزل شمارهٔ ۵۳۹
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی اومیل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او
چون خرامد در دلم جان، هم چو آب زندگیسر نهد در پای سرو قامت دلجوی او
تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلمکرده ام زنجیر یایش حسرت گیسوی او
گر نمی گردد مه من گرم کین از مهر نیستاز نزاکت طاقت گرمی ندارد خوی او
تا بود آمد شدش بر خاک من ای هم نشینچون بمیرم شب نهانم دفن کن در کوی او
من که حسرت می کشم عرفی برای دیگرانشیشهٔ می را کی توانم دید بر زانوی او