گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۰

اینک رسید وعده، گشاد نقاب کورفتیم تا دریچهٔ صبح، آفتاب کو
جامی کشیده محتسب و فتنه می کندکو تازیانهٔ ادب، احتساب کو
خونم حلال بر تو ولی داور جزاگر گویدم شهید که گشتی، جواب کو
کیفیت شباب هم از جنس کیمیاستاینک شباب، نشئهٔ عهد شباب کو
تا لب به العطش نگشاییم و تن زنیمآخر وجود آب ضرور است، آب کو
صد درد دل گذشت و شکر خندهٔ نکردهان ای زبان و دل گره، اضطراب کو
شرمش نظاره دشمن و شوقم نگاه دوستدل پاره پاره شد ز کشاکش، نقاب کو
نور جمال دوست نگنجد در این نظرکو دیده ای به حوصلهٔ آفتاب، کو
عرفی مگو که مستی و راه عدم درازاینک شدم سوار، عنان کو، رکاب کو