غزل شمارهٔ ۵۳۸
مسازم نا امید از خود، چو گشتم مبتلای توکه محروم از تمام خوبرویانم برای تو
در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتلبود دست کسی و دامن شرم و حیای تو
شدی بهر فریبم سر گران با عز و خوشحالمکه آگه نیست آن غافل نهاد از شیوه های تو
تبسم گونه ای فرما و عمر جاودانم دهکه باشد لذتی گیرم ز درد بی دوای تو
زمین جوش آشنا در می خوری، دانسته ای گویاکه می سوزم ازین غیرت که هستم آشنای تو
چو فردا جانم آمد سوی تن از سینهٔ تنگمدهند آواز غم هایش که این جا نیست جای تو
نه با جذب تو کم روزی است، نی در شوق من نقصاناگر این ها ی دردم باز دارد از قفای تو
علاج شوق عرفی کردی از وصل و برم غیرتکه دردش می کند داروی بیماری فزای تو