غزل شمارهٔ ۵۲۷
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه منندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من
به فتوای کسی خون مرا ریزی که در محشرکنم گر دعوی خون، باز خواهد شد نگاه من
مرا کشتی که خوش حالی به آن غایت که پنداریتو خواهی بود، فردای قیامت، دادخواه من
به نزدیک شما، ای کشته گان عشق، می آیمبه درد حسرت آرایش کنید آرامگاه من
ز حسرت می روم سوی تو، از غیرت نمی بینمکه از رویت مبادا لذتی یابد نگاه من
ز عشق کوهکن شیرین به خود می نازد و خسروبه این خوش دل که دارد این غرور از عز و جاه من
بر افکن پرده از حیرت، چو عرفی بی زبانم کنچرا بسیار می کوشی در اثبات گناه من