غزل شمارهٔ ۵۲۰
به چه رو به جلوه آید، طلب نیازمنداننه دل نیاز خرم، نه لب امید خندان
گله از تهی کمندی، نه روا بود، همین بسکه غزال ما نیفتد به کمند صید بندان
چه کند زبون شکاری، ز چنین شکارگاهیکه خم کمند بوسد، لب عنبرین کمندان
چه گمان باطل است این، که بود عزیز صیدیکه به عجز بسته گردد، به کمند ارجمندان
به کرشمه ای بنازم که ز باد دامن اوزده موج زهر آفت، به گلوی نوشخندان
چه دل است، آه از آن دل، که ز حسن و عشق، در وینه علامتی ز ناخن، نه جراحتی ز دندان
نه چنان بتاز عرفی، که رود عنان ز دستتتو هم این حدیث می گوی، به سبک عنان سمندان