غزل شمارهٔ ۵۱۹
خوش آن ساعت که می رفتی و طاقت می رمید از منتغافل از تو می بارید و حسرت می چکید ازمن
خوش آن ساعت که هرگز بر مراد ما نبود، امانصیحت های بی تابانه گاهی می شنید از من
خوش آن غیرت که می افزود بیدادش اگر گاهیحدیث شکوه آمیزی به گوشش می رسید از من
ز ذوق کشتن ما گرم خون گشتی و می دانمکه ممنونند فردای قیامت صد شهید از من
دلا امشب کجا بودی که محرم بودم و عرفیچه زهرآلود نشترها به جانش می خلید از من