غزل شمارهٔ ۵۱۸
پیش بردم در قمار عشق جانان باختنصد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکندگر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن
بردن جان دیده عشق و چیده بازی، هوش داربا حریف پیش بین مستانه نتوان باختن
بی دل و دینم، وگر نه من کجا، سهو از کجااز تهی دستی دلیرم، در پریشان باختن
نشأه صد ساله ام از یک درشتی کم شودکی به یک تلخی توان صد شکّرستان باختن
دست عرفی از گریبان، کس جدا هرگز ندیدخواهد آخر دست در چاگ گریبان باختن