غزل شمارهٔ ۵۱۷
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختمدوش با این درد دل تا روز چون می ساختم
یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل حسرت دل یادم از یادت فزون می ساختم
آه از آن حرمان که دل را از خیالات محالگاه می دادم تسلی، گاه خون می ساختم
کی غم فرهاد و من یکسان شود، گر من ز دلغم برون می ریختم، صد بیستون می ساختم
گر خبر می داشتم، عرفی، ز ناسازی اوکی چنین خود را به دست او زبون می ساختم