گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹

منم که پارهٔ غم در دهان غم دارمبه زیر ناصیه صد داستان غم دارم
دلی که زخم پذیری کند نمی دانموگر نه تیر نفس در کمان غم دارم
از آن به تیغ غم آیم که در دکانچهٔ عشقهزار قافله عشرت زیان غم دارم
چه شد که جان به غمت داده ام به گفتهٔ عشقاگر غمت بگریزد ضمان غم دارم
گر از بهشت شود معصیت عنان تابمهزار شکر که صد بوستان غم دارم
از آن دیار عدم شد مسخرم، عرفیکه صد سپاه بلا در عنان غم دارم