غزل شمارهٔ ۵۰۸
مستم دگر این بیخودی از بوی که دارمدیوانگی از غمزهٔ جادوی که دارم
ای دل ز جنونم گله داری، عجب از توهمسایگی فتنه ز پهلوی که دارم
مست آمده ام از عدم ای جمع بگوییددامن ز که در چینم و دل سوی که دارم
جانم به لب ار درد و مسیحا نزند دمدانسته که بهبود ز داروی که دارم
مرهم به علاج آمده، زنهار مگوییدکاین زخم به اندازهٔ بازوی که دارم
فردا که دل از حور بهشتم نگشایددانند دو عالم که غم روی که دارم
در دیدهٔ من حُسن فروریزد و حیرتباز این سر شوریده به زانوی که دارم
عرفی طلبی جرعهٔ مقصود و نگوییکاین گرم روی بر اثر خوی که دارم