گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۱

قافیه: البم۹ بیت
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبمای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
بی دردی آورد همه قول و طرب، مسیحگاهی به حال دل می‌گشا لبم
بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناختهر موی من ادا کند این شکوه با لبم
بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رو ندادای بی‌نصیب گوشم و ای بی‌نوا لبم
صد بار لب گشودم و بر کس نریختمآن‌ها که موج می‌زند از سینه تا لبم
لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوستوقت است اگر به وعده نماید وفا لبم
در دل گذشت یار و فرو ریختم بدانپیغام‌ها که داشت نهان از صبا لبم
اقرار کن که سنگ دلم بعد از آن اگرلب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم
عرفی به ترهات زن آتش که جاودانماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم