غزل شمارهٔ ۵۰۰
از گریه های بیهده سر تا به پا ترمهر چند بیش گریه کنم بی صفاترم
با آن که عمرهاست که بیگانه با منستهر لحظه با کرشمهٔ او آشناترم
رضوان چگونه گوش به دستان من کندکز بلبلان گلشن او خوش نواترم
خود را چه سان فروشم و کس چون خرد مراکز گوهر طبیعت خود بی بهاترم
نتوان دم از قبول بدین مایه زد، که مناز صوفیان گوشه نشین بی ریاترم
ای کام بخش غمزه اگر بینوا کُشیاول مرا، که از دل خود بی نواترم
بی مهری تو دم به دم افزون تر است و مناز مهربانی تو محبت فزاترم
از شیوه های عشق تو که سرکش کسی نیافتاز نیش غمزهٔ تو به دل آشناترم
یک روز غم به شب نرساندم که غم نگفتصد شکر کامشب از همه شب فتنه زاترم
گر در زمانه یار وفا کیش دیدمیمعلوم او شدی که از او با وفاترم
عرفی بتاز بر اثر نور دانشمکز ماه و آفتاب تو را رهنماترم