غزل شمارهٔ ۴۹۹
ساغر ز دست مردم آزاده چون کشیملبریز گشته ایم ز خون، باده چون کشیم
ما روی گرم را، دل و جان وقف کرده ایماین تحفه پیش ابروی نکشاده چون کشیم
دل را نداده اند و عنانش به دست اوستما از کفش عنان دلِ داده چون کشیم
ما را بود معامله با عالم قدیممنت از این جهان عدم زاده چون کشیم
ما مرد دستگیر کسی نیستیم، لیکدامن ز دست مردم آزاده چون کشیم
منزل دراز و طبع جوانمرد و وقت کمدست از میان دشمن استاده چون کشیم
دل را عنان گرفته صنم می کشد به دیراو را به وعظ بر سر سجاده چون کشیم
بر دست پیر منت سجاده لازم استاین نقش بر جبین دل ساده چون کشیم
عرفی بهشت نسیه و بزم وصال نقددست از عنان دولت آزاده چون کشیم