گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۸

قافیه: رمیخرم۸ بیت
می‌فروشم راحت و عشق ستمگر می‌خرممی‌دهم روز خوش و آسیب اختر می‌خرم
ای که باز افکنده‌ای در تیغ کاه رغبتمگر متاع غم بود بگشا که اکثر می‌خرم
در سرشت من قبول شیوهٔ انکار نیستساده‌لوحم هر جه بفروشند یک سر می‌خرم
ترک جان تلخ کام است و شکر خواب عدمجام زهری می‌فشانم تنگ شِکّر می‌خرم
او به خونم گرم و من زین شادمان کز شکر قتلصد ره از وی خون خود در روز محشر می‌خرم
نیست غم کز درد هجران شهپرم بر خاک ریختاینک از جبریل شوقت باز شهپر می‌خرم
هر متاعی کز نگاهش می‌خرم در روز وصلمی‌نشینم گوشه‌ای وز خود مکرر می‌خرم
عرفی آوردم متاعی کو ترازو غم کجاستآن متاعی کس مَخَرَّد با جان برابر می‌خرم