غزل شمارهٔ ۴۹۷
چه دور است این که نفع از گردش گردون نمی بینمغم لیلی نمی یابم، دلی مجنون نمی بینم
رواج بی غمی ها بین که با آن مردم آزاریچه محنت ها که می دیدم ز دهر، اکنون نمی بینم
به هر گامی شهید غمزهٔ زین پیش می دیدمدر این عهد استخوان زاغ در هامون نمی بینم
مگو درمان درد از دست دل بگذار و راحت، منکدامین راحتی زین درد روز افزون نمی بینم
مگر راه خیال غمزه ات بر سینه ها بستیکه بر خاک شهیدان چشم های خون نمی بینم
نمی رنجم اگر حق وفای من نمی دانیکه با این حسنت از حسن آفرین ممنون نمی بینم
مکن آغاز صلح آنگیختن، عرفی، تحمل کنکه رنگ آشتی با آن رخ گلگون نمی بینم