گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۶

خوش آن مستی که باشد دوست پند آموز و دشمن همملامت ذره وار از در درون آید، از روزن هم
هجوم گریه لختی داد بیرون از دل گرممکه جوی دیده آتش خیز شد، دریای دامن هم
شود گل خار ره، گر همره صدقی و گر بی اوقدم بر گل نهی، مرهم به بر همراه و سوزن هم
وفا از سنگ دل یاران نهان بایست، اما مننپوشیدم که عیبم دوست می دانست و دشمن هم
مکن اهمال در مکتوب عرفی بردن ای قاصدولی بنشین که حسرت نامه ای انشا کنم من هم