غزل شمارهٔ ۴۹۱
تا کی به حرم تشنه لب و مضمحل افتمکو دیر محبت که به دریای دل افتم
کو معرکهٔ عشق که از بوی شهادتبی خود شده در لجهٔ خون به حل افتم
آخر که مرا گفت که از باغچهٔ قدسبی فایده در دامگه آب و گل افتم
مستی ز من آموز که چون شعلهٔ مرهماز داغ جگر خیزم و در خون دل افتم
کو انجمن قرب که تا بال گشایمپر سوخته پیرامن شمع چگل افتم
عرفی که گمان داشت که از وادی اسلامباز آیم و در سجدهٔ بت منفعل افتم