غزل شمارهٔ ۴۹۰
بس که درد عالمی در عشق تنها می کشمنالهٔ امروز را از ضعف فردا می کشم
خار خار راحتم ره می زند ای ساربانگرم ران محمل که ناگه خاری از پا می کشم
چون به مرگ خود بمیرم رحم کن خونم بریزکز شهیدان تو فردا سرزنشها می کشم
عشق را در کف متاعی بود، گفتم چیست، گفتنیل بد نامیست بر روی زلیخا می کشم
تا مرا پا هست و خواهد بود، عرفی، سایه وشخویشتن را از پی خوبان رعنا می کشم