غزل شمارهٔ ۴۸۵
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشمفالی زنم که گریه بر آید بنام چشم
ای گریه بی مضایقه از در درآ که منهر دم به خون دل بنویسم سلام چشم
از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزودامشب خیال دوست نگردید رام چشم
صد نوحه هست بر لب و نسپرده راه گوشصد گریه هست در دل و نشنیده نام چشم
عرفی فسرده چون نبود مجلسم که بازخالی است شیشهٔ دل و خشک است جام چشم