غزل شمارهٔ ۴۸۴
تا به کی همره اندیشهٔ باطل باشموز دیار طرب آواره تر از دل باشم
گر گذشتم ز در کعبه نه از بی خبریستمصلحت نیست که با طالب منزل باشم
گر به قانون معین نزیم عیب مکنحکم عشق است که آشفته شمایل باشم
من که دارا و سکندر علف تیغ من اندرسد آنم که در این معرکه بسمل باشم
من که از کشته شدن هم دلم آرام نیافتجای آن است که منت کش قاتل باشم
من که نامی نکشیدم چمن گل نشدمگر به مسجد روم از میکده غافل باشم
عنکبوتش به زوایا همه تار زنندخانقاهی که منش مرشد کامل باشم
دین و دل آفت آزادگی آمد، عرفینه از این است که بی مذهب و بیدل باشم