غزل شمارهٔ ۴۵۶
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینمکه غم تو به بازیچه می برد دینم
فروغ آیینه ام بی چراغ مجلس نیستکجاست سرمه کش دیدهٔ خدا بینم
امام شهر که مستم ندیده، حیران بودبیا بگو به تماشا، کنون که رنگینم
ز من فراغت فردوس دور باد که منبساط ماتمیان بر فراغ می چینم
ز نور ناصیهٔ من صباح می تابدشبی که دختر زر بود شمع بالینم
چکد ز هر سر مویم هزار چشمهٔ زهراز آن به چشم دل اهل درد شیرینم
هزار غم سر غم کرده ام ولی در دلغم تو ریشه فرو کرد، می کشد اینم
روم به میکده، عرفی، که بشکنم توبهمباد محتسب از دل بیرون کند کینم