غزل شمارهٔ ۴۵۴
از شش جهتم شکوه زند موج خموشمدر زهر زنم غوطه و سرچشمهٔ نوشم
سر تا به قدم عیبم و از دوستی خویشعیبی نشناسم کزان پرده نپوشم
بر خلق نخواهم که زنم ناصیهٔ خویشتا جمله بدانند که من بیهده کوشم
تزویر خرم بهر دو عالم به وکالت هر گاه که در کوی ریا زهد فروشم
تا فتنهٔ فردای قیامت نشناسیاین مغبچه امروز ببین بر سر دوشم
از دردکشان شو که من غمزده، عرفیتا بودم از آن جمع نه غم بود نه هوشم