گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۶

به سهو ار توبه از می کردم و دیر مغان بستمکسی کو بازم آرد بر سر خم از جهان رستم
به فتراکم ببندد عشق و گوید دست و پا کم زنکه من بسیار از این صید زبون در خاک و خون کشتم
ردای عافیت بس خام باف است، آتشی در زنکه من زین پنبه عمری رشنه و زنار می رشتم
سراسر کامم و در چشمهٔ لذت فرو رفتمسراسر ریشم و در پنبهٔ الماس آعشتم
نه طوبی داشت سرسبزی ، نه کوثر داشت نمناکیکه من دز شعله زار سینه تخم ناله می کشتم
تماشای جمال حور و غلمانم کجا باشدمرا آیینه ای باید که بینم تا چه حد زشتم
به گوشم کاتب اعمال گوید عرفی انصافیکه ننوشتم ثوابی، در گنه صد لوح شستم