غزل شمارهٔ ۴۴۷
دل به دست و پای کوبان از حرم بگریختموین سیه قندیل را از خاک دیر آویختم
توتیای دیدهٔ توفیق، یعنی خاک دیربر سر دل تهنیت گویان به مژگان می بیختم
راهب دیر و صنم مست سماع ماتمندتا به شیون نغمهٔ ناقوس را آویختم
گوهری کز وی بیابد دیدهٔ معنی صفادر جهان پیدا نشد، هر چند خاکش بیختم
مایهٔ دیریم، عرفی، عشوه ای در کعبه هممدتی پارنج ها از پرده می انگیختم