غزل شمارهٔ ۴۲۳
تنها نشین گوشهٔ غمخانهٔ خودیمگنج غمیم و در دل ویرانهٔ خودیم
لب تر نکرده ایم ز جام و سبوی کسجاوید مست جرعه و پیمانهٔ خودیم
با غم نشسته ایم به تدبیر عقل خویشما آشنا به دشمن و بیگانهٔ خودیم
بس در گشوده ایم، چه دشمن، چه دوست راما قفل بی گشاد در خانهٔ خودیم
شیرین نکرده ایم لب از گفت و گوی کسلب ها به زهر شستهٔ افسانهٔ خودیم
گاهی فریب توبه و گاهی فساد زرقبازیچهٔ طبیعت طفلانهٔ خودیم
غیرت روا نداشت که برقع برافکنیمتا جمله بنگرند که جانانهٔ خودیم
عرفی برو، تهیهٔ افسون مکن که ماصید فریب دام خود و دانهٔ خودیم