غزل شمارهٔ ۴۲۲
دردی که به افسانه و افسون رود از دلصد شعبده انگیز که بیرون رود از دل
ممنونم از این شیوه که هر جور که کردیاندیشه نکردی که مرا چون رود از دل
آن به که به دل ره ندهم روز سلامتآن ها که در آشوب شبیخون رود از دل
از بس که دل سوخته ام تشنهٔ صلح استهر جور که فردا کنی، اکنون رود از دل
عرفی ره مجنون مرو، این درد نه دردی استکز بیهده گردیدن هامون رود از دل