غزل شمارهٔ ۴۲
صد فوج عشوه از نظر من گذشته استتا شهسوار عشوه گر من گذشته است
چون نگذرد به جور که از راه تجربهبر ناله های بی اثر من گذشته است
بیچاره عافیت که ز وی تا بریده امعمرش به جستن خبر من گذشته است
شادی به دستگیری من آمد، مرا نیافتصد تیره آب غم ز سر من گذشته است
هر جا که بگذرم به طلب نقش پای غم کان فتنه خوی بر اثر من گذشته است
عرفی ببزم قدس بر آن نظم گوهرشکانجا حکایت از نظر من گذشته است