غزل شمارهٔ ۴۱
مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راستکه کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست
عجب که باورم آید از راه اندیشیکه آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است
به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی استجزاء جرم در این خطه جزو کاه رباست
به میوه ای که رسد دست امیدوارم کنکه دست کوته و شاخ بلند دام بلاست
ز بس که نور جمالش ز پرده می جوشدنیافتم که نقابش حریر و باد صباست
از آن من گردیدند طایران حرمکه هر آن نوا که شنیدم شناختم که کجاست
جوی در وجود خود از مردمی نیابم هیچعرق ز ناصیه بیرون جهد که شرم کجاست
به آدمی ی فرومایه دل مبند عرفیکه این متاع زبون بازمانده ی یغماست