غزل شمارهٔ ۴۰۵
در دل شکنی آفت صرف است نگاهشطفلی که پدر می شکند طرف کلاهش
طاعت بر دنیا چه تمتع برد از تختکز فرّ هما دور بود تارک شاهش
ما لشکر عشقیم که تسخیر دو عالمچون آب فرو می چکد از تیغ سپاهش
ره بر مه کنعان نکند خجلت بهتانتا رو به ره شکر کند محنت جاهش
شاید که به آلایش دامانش نگیرندمستی که به دامن نگرد طرف کلاهش
از جور فلک داغ نگردد دل عشاقاین باغچه پروردهٔ برق است گیاهش
سهل است که از ناصیه اش نور بتابدعرفی که در عشق بود ناصیه گاهش