گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۶

رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویشدر راه دل سبیل کنم آبروی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورمخود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
شد عمرها که برده‌ای از خویشتن مرابازآورم که سوختم از آرزوی خویش
خود را چنان ز هجر تو گم کرده‌ام که هستمشکل‌تر از سراغ توام جست و جوی خویش
تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمانبیگانه‌وار می‌شنوم گفتگوی خویش
این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترستدریا گره نکرده کسی در گلوی خویش