غزل شمارهٔ ۴۰۴
گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویشجام ِمی گیرد و بر باد دهد عصمت خویش
چون به خونریز خودم ساخته ای تشنه کنونتو هم این لطف بکن تا بکشم منت خویش
کشتهٔ ناز کحا، کشتهٔ شمشیر کجاچون ننازند شهیدان تو بر حالت خویش
تا دگر جای به دل ها نکند از غیرتیا رب آگاه شود درد تو از لذت خویش
نه ز مهر آمدی ام بر سر بالین، دم نزعحیف باشد که گذاری به دلم حسرت خویش
دهن خویش ببوسند و لب خود بمکندچون در اندیشه ببینند بتان صورت خویش
عرفی از یاد می وصل برد هوش خردبس که بی یار دلم تنگ شد از صحبت خویش