غزل شمارهٔ ۴۰۳
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنشعذر ننگ این عمل در عهدهٔ شکر منش
خست از اندازه بیرون می برد دهر خسیسآتشی بینم که می گردد به گرد دامنش
گر محبّت باغبان گلشن جنت شودپا نگیرد گلبن آسودگی در گلشنش
در محبت زندگی را با شهادت جنگ نیستدیده ای باید که بیند خون من در گردنش
وه چه صیادی که هر صیدی که زخمی از تو یافتسر به دنبال تو دارد، تا بود جان در تنش
خلوتی کز نور شمع ما به حسن اندوده شدکوتهی دارد کمند آفتاب از روزنش
عرفی آن تر دامنی دارد که هنگام عذابآتش دوزخ بمیرد گر فشاری دامنش