گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۲

جان می رود ای اشک ز دنباله روان باشوی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش
ای شوق درافشای غمم این چه شتاب استکو راز من غمزده یک چند نهان باش
می آید و می بارد ازو ناز و تعافلای دیدهٔ امید به حسرت نگران باش
مستانه پی سوختن جان و دل آمدای دل همه طاقت شو و ای تن همه جان باش
عرفی مشو آزرده هنوز اول صلح استگو عشوه همان، غمزه همان، ناز همان باش