گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۱

قافیه: ینخویش۶ بیت
از یاد برده ام روش مهر و کین خویشنسیان نشانده ام به یسار و یمین خویش
رفتم به بت شکستن و هنگام بازگشتبا برهمن گذاشتم از ننگ دین خویش
دردا که رفت فرصت و دهقان طینتمهر دم گلی دمانده در آب و زمین خویش
نه بزم آسمان و یکی ذره در سماعدایم به کام دل نفشاند آستین خویش
خواهی که عیب های تو روشن شود تو رایک دم منافقانه نشین در کمین خویش
من بندهٔ شهادتم اینک نگاشتمهم بر مزار عرفی و هم در نگین خویش