غزل شمارهٔ ۴۰۰
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادشکه از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادمکه نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از منکند ناگه غم ناکامی ام ره در دل شادش
مگو کز سلطنت پرویز شهرت یافت در عالمکه دارد در جهان مشهور هم چشمی فرهادش
نبود این تیز دستی ها اجل را پیش ازین عرفیمگر تعلیم ترک غمزهٔ او کرد ارشادش