گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۹

درمانده ام به صحبت امید و بیم خویشگه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش
کامی که از شرف محک جود حاتم استمی بایدم گرفت از بخت لئیم خویش
هوشم فدای نکهت آن گل که تا ابدنام بهشت کرده بلند از نسیم خویش
رستم ز مدعی به قبول غلط، ولیدر تابم از شکنجهٔ طبع سلیم خویش
آن کس که بی چراغ در آید به خلوتمبنمایمش تجلی طور از حریم خویش
شکر صفای سینه، کنون آشتی کنمدر رستخیز اگر بشناسم نعیم خویش
اکنون می مغانه به عرفی حلال شدکز بی خودی گذاشت ره مستقیم خویش