غزل شمارهٔ ۳۹۸
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویشبعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکسترگر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس استکه فسرده است لب طفل ملامت گر خویش
عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوختزان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش
بس که پروانه بود شعله طلب نزدیک استکه شود آتش و خود شعله زند در پر خویش
بعد مردن ببر ای باد به جایی خاکمکه فشانند مصیبت زدگان بر سر خویش
عرفی از ناصح اگر منفعلم باری شکرکه خجل نیستم از روی غم دلبر خویش