غزل شمارهٔ ۳۹۷
دوش در صومعه آمد صنم باده فروشجام می در کف و زنار حمایل بر دوش
همه سرمایهٔ سودای دل خام طمعهمه نقصان متاع من اسلام فروش
غمزه اش گرم عنان گشته که بگریز، مَایستعشوه اش طنزکنان گفته بیندیش، مکوش
غمزهٔ شوخ در انداخته با نرگس مستموجهٔ طعنه برانگیخته از چشمهٔ نوش
گفت ای عهد شکن صومعه به بود ز دیرنغمهٔ عود کمی داشت ازین ذکر و خروش
توبه از باده و بربستن چشم از رخ من ترک زنار و برافکندن سجاده به دوش
ننگ بادت که نه ایمانت حلال است و نه کفرشرم بادت که نه مستیت به ذوق است و نه هوش
جز دل سوخته را، صوفی افسرده، دل استدر خم طرهٔ ما باز فشاندی از جوش
باز از توبه شکن، عهد ز ما، خود نه رواستهان بگیر این قدح، ای توبه شکن، زود بنوش
توبهٔ اول اگر زود شکستی رستیور نه خود ریشه دواند به دل بیهده کوش
بگرفتم ز وی آن جام که نوشم بادابگشودم لب خاموش و دل پند نیوش
من صنم گوی و مریدان همه در هایاهایمن قدح نوش و مغان نغمه زن نوشانوش
بعد از آن بر سر صلح آمده رفتیم به دیرخنده بر زمرهٔ اسلام زنان جوشاجوش
عرفی این قصهٔ ز خلوت نبری در بازارهان مبادا شنود محتسب شهر، خموش