غزل شمارهٔ ۳۸۶
کی دل به جهان بنگرد و ناز و نعیمشچون آتش دل برنفروزد ز نسیمنش
آن غمزه که از یاد شهیدان طرب افزاستبالله که به یک ناله توان کرد رحیمش
در محفل آن در ننشینم که ز حشمتاز شاهی کونین کند عار ندیمش
ممنونم از آن غمزه که از کام دل منشیرینی امید برد تلخی بیمش
دل زایر دیریست که هنگام زیارتجبریل وضو کرده درآید به حریمش
ما لالهٔ آن باغ و بهاریم که در صبحبر باد رود شبنم شادی ز نسیمش
آن دل که در او شعله زند مهر جمالشدر سایهٔ طوبی تو آسیب جحیمش
عرفی کند اندیشهٔ درمان غم دلعاشق نه چنین است، بخوانید حکیمش