غزل شمارهٔ ۳۸۵
امشبم کشت غمت، عشرت فردای تو خوشکار خود کرد به من غمِ ، دلِ غم های تو خوش
گر چنین غمزه کند کاوش دل، ممکن نیستکه شود خاطرم از شغل تماشای تو خوش
فرصتم نیست که در پای تو جان افشانمبس که می آیدم از دیدن بالای تو خوش
دیدم از زلفِ شکن در شکن و چین در چینهمه جا خاص تو ای دل، بنشین، جای تو خوش
مصر گلشن ز تو ای یوسف کنعان خوش بوستشب یعقوب تو خوش، روز زلیخای تو خوش
سحر و معجز صفت چند عطا کردهٔ توستهم دل سامری و هم دل زیبای تو خوش
دل عرفی خبر از ناخوشیش نیست که نیستپایدار تو خوش و پای تمنای تو خوش